طاقت خوشبختی ما رو نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود وبس حسرت ورنج فراوان بود وبس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون وعاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود![]()
و آسمان را پایین می کشم
می خواهم بزرگی زمین را نشان آسمان دهم !
تا بداند
گمشده ی من
نه در آغوش او . . .
که در همین خاک بی انتهاست
آنقدر از دل تنگی هایم برایش خواهم گفت
تا سرخ شود . . .
تا نم نم بگرید . . .
آن وقت رهایش می کنم
و می دانم
کسی هرگز نخواهد دانست
غم آن غروب بارانی
همه از دلتنگی های من بود ![]()
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی ناخوشِ از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست
خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه، در به در یادت نیست ؟
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک، کاش نگویی که خبر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه یی دادمت ای تشنه، مگر یادت نیست ؟
تو که خودسوزی هر شب پره را می فهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری، بیدل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست ... ![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
